تبليغاتX
این منم، میبینی؟
این منم، میبینی؟
تن و روح و دل و جونم کلید قفل زندونم دلت یه عمره که خسته است تو چشمات این و می خونم
وفای شمع ... یکشنبه 16 تیر1387 16:46
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم كه می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسكینم هنوز
روزگاری پا كشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشك خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
__________________
نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

این روزها ..... یکشنبه 16 تیر1387 10:6
این روزها عجیب دلم برای خودم میسوزد

بس که در پیچ وا پیچ این روزگار

همه سایه ها را به امید یافتنت

دنبال کرده ام

و از تمام رشته هایی که دلم زیسته

برای در بند کشیدن دلت

طناب بافته ام

این روزها نگران خودم هستم

چون هر کوچه را هزار بار میروم و باز می گردم

و در هر گذر نام تو را بر بالای دیوار حکاکی میکنم

به امید لحظه ای که از آن کوی گذر نی

و دستخط مرا بشناسی

این روزها دلم برای تنهاییم شور میزند

چرا که فقط قطره های باران

صدای قدمهای خسته ام را میشناسند

و تنها آن جاده هایی که برای دیدنت رفته ام

مرا خوب به خاطر میاورند.

نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

از طرف یکی از دوستانم که تو نظرات واسم نوشته بود واقعاً زیباست و ارزشش و داشت تو این پست بنویسم. یکشنبه 9 تیر1387 18:21
خدایا خویشتن از خویش به تنگ است و دل از گناه، سنگ.

همه عمر دو روز است و حساب نزدیک و ما را درنگ.

بارالهی هزار بار عهد بستم و هزار بار توبه شکستم و بر اسب عصیان نشستم.

 دانی که در خفا چه بوده ایم و چه هستیم!

به لب آه و به دل جاه و به زبان کوتاه. معبودا به جهانی که در کف دست توست بگردیم و همچو گردیم.

خداوندا رحمت خود بر ما فرود آر و باران مهر خویش بر دل های خشکیده ما ببار که خاریم و خار و به غم گرفتار و زار.

 ما را به سرانگشت نیم نگاهی نگاه دار و به غیر خود وا مگذار. آمین.

نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

... یکشنبه 9 تیر1387 17:34
آدرس این دل را
که به تو داده است دختر
مگر نمی دانی
سی سال است
که این دل
کنار کومه ی لیلی می سوزد
و از نم چشمهائی
که همه آهوان جهان را
زیر باران می خواست
دود می کند ....
نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 8 تیر1387 18:7
از زنده یاد شاملو :
دست بردار ازاین هیکل غم
که زویرانی خویش است آباد
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد
دست بردار ز تو در عجبم
به دربسته چه می کوبی سر
نیست ، میدانی ، در خانه کسی
سرفرو می کوبی باز به در
زنده ،اینگونه به غم
خفته ام در تابوت
حرفها دارم در دل
می گزم لب به سکوت
دست بردار که گرخاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است
به نظرهر شب و روزم سالیست
گرچه خود عمر به چشمم باد است

نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

اندوه .... از طرف یک دوست قدیمی شنبه 8 تیر1387 18:6
نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی ....

به حباب نگران لب یک روز قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...

 غصه هم خواهد رفت.... !

لحظه ها عریانند!

به تنه لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز .....

نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

.... شنبه 8 تیر1387 10:42
دفتر عمر مرا٬

با وجود تو شکوهی دیگر٬

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من٬

زندگانی بخشی٬

یا بگیری از من٬

آنچه را می بخشی

نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

خواب . شنبه 8 تیر1387 10:33
کاش خواب می دیدم، خواب...
خاطراتم را،
عکس محوی که به من می خندد...

این که عالمی جای تو را بخواهد و تو دلت بخواهد جایی باشی که هیچ، دلخواستنی نیست... هیچ وقت همه چیز یک جا جمع نمی شود و همیشه یک چیزی کم است. همیشه و انگار تا آخر عمر باید دنبال آن یک چیز کم بگردی که هر روز اسم عوض می کند...

نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

من تو را می خواهم ای همه امیدم.... شنبه 8 تیر1387 10:26

دیرگاهی است که دل روز و شب می ترسد،

با خودش می جنگد

و به تو می نگرم که دلم مدتهاست که شده حیرانت!

باز دل می ترسد،

که مبادا روزی بروی از اینجا و بمانم تنها و بمیرم رسوا!!

باز من می گریم که مبادا عشقم برود از یاد

بدهی بر بادم و بمیرم در غم!

باز در رویایت دل من می ماند و به خود می خندد که شده مجنونت

تاکنون قلبم را اینچنین دیوانه من ندیدم هرگز!!

از نگاه پاکت دل من می لرزد

باز  هم می ترسم

نکند چشمانت روزگاری جز من به کسی عشق دهد!؟

ای امید ماندن، بی تو من خواهم ماند با دلی پر ماتم در پس تنهایی

وقت آرامش شب از خیانت لبریز از همه بی زارم و تو را می خواهم تا بمیرم از

شوق

لحظه دیدارت

ای تو که آغوشت مآمن این تنهاست

باز هم دریابم

که پر از گریه و بغضی کهنه

روز و شب لبرزم

گرمی آغوشت برتر از یک دنیاست

در کنارت گویی مالکم دنیا را

تو بمان تا عمری من بمانم شیدا

و نمیرم تنها و تمام خود را بدهم در راهت

من نخواهم هرگز که بجز چشمانت به کسی عشق دهم

و کسی را جز تو لایق خود دانم!

من همه امیدم بسته به چشمانت تو شدی رویایم

تو شدی دنیایم...

نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

قصه ... پنجشنبه 30 خرداد1387 8:54

قصه از آنجا آغاز شد که خودت میدانی

از نیکی تو و از کمی من

 

همیشه نگران چیزی بودم

نگران تو

زیرا من چونان تو پاک نبودم

اما توحتی  پاکتر از آنی بودی که من می پنداشتم

و می ترسیدم که نکند که تورا بیازارم

 

میدانی گُل و خار نیز چنین اند

که خار

با همه بدی و تندی خویش

قادر به آزار گُل خویش نیست

آری من نیز خار گُلی چون تو بودم

و به پست بودنم در کنار تو افتخار میکردم

 

حال ای گل من

عاشق کمترین تو

بدان امید دل بسته است

که دامان از گناهان گذشته خویش شسته

وسپس خدای را شاکر باشد که لایق تو گشته

پس تو نیز بر گناهان و قصورات  گذشته من چشم پوش

تا بر پاکی ات آیتی دیگرباشی

 

خدای را شکر

خدای را شکر

که تورا و مرا آفرید

و خدای را شکر

خدای را تا ابد شکر

 

که با من

آنگونه نکرد که شایسته آنم

بلکه چنان کرد که شایسته رحمت اوست

نوشته شده توسط زینب | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: زینب & Designer: Hessam Sedaghati